عبدالله مستوفى
579
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
به صندوقهاى مجموعهء سكههاى خان رسانده ، ماليات دويست سيصد سالهء ماكو را ، از خان حاضر كه وارث خانهاى قبل است يك جا و يك بار وصول نمايد . البته از طرف سردار سپه دستور محرمانهاى ، براى عملى كردن اين مقصود به جهت امير طهماسبى فرستاده شده ، و شايد در طرز عمل هم او را آزاد گذاشته باشد ، در هرحال از اين جزئيات كسى خبرى ندارد ، آنچه ظاهر امر است ، اين است كه امير لشكر كه در آن واحد والى نظامى هم بود ، ابتدا با اقبال السلطنه گرم گرفت ، و با رضايت او پادگان يكى دو گروهانى به آنجا فرستاد ، و تا توانست با خان مساعدت كرد ، سهل است فرماندهء پادگان را هم تحت امر او قرار داد ، بطوريكه اقبال السلطنه ، از اين اعزام قوه بماكو هيچ سوءظنى حاصل نكرد و چندين بار كه والى نظامى ، براى تمشيت كارهاى كردستان ، كه هنوز گرفتار شبيخونهاى سميتكو بود ، از راه خوى بحدود كردستان ميرفت ، بين او و اقبال السلطنه ، ملاقاتهاى بالمره دوستانه و بسيار صميمانه هم ، اتفاق افتاده بود . در ملاقات آخرى ، والى نظامى ماكو را باتومبيل خود دعوت كرده ، و بعنوان اينكه كار خاصى به او دارد ، او را به تبريز آورده و يكسر او را بحبس فرستاد و عدهاى از پادگان نظامى قصر خان را كه خزانهء او در آنجا بود ، از خدمه خالى كرده و بعنوان مستحفظ در آن اقامت نمودند . در تبريز هم ، امير لشكر هرروز صبح ، براى ديدار و دلدارى خان بمحبس ميرفت ، و به او وعده ميداد كه مشغول اقدام است كه حضرت اشرف سردار سپه را از اشتباهكارى كه حضور مباركشان كرده ، و او ( اقبال السلطنه ) را متمرد قلم دادهاند ، بيرون بياورد ، و عنقريب ، صحيح و سالم بقصر خود مراجعت خواهد كرد . پيش و پس تاريخ معلوم نيست ، بعد از چند روز ، از يكطرف اقبال السلطنه در محبس بسكتهء قلبى بدرود زندگى گفت ، و از طرف ديگر ، خزانهء خان ، كلا به تصرف مأمورين مخصوص امير لشكر ، و شايد خود او ، كه مخفيانه بماكو رفت و برگشت درآمد . آقاى امير - لشكر ، از شنيدن خبر فوت اين رفيق عزيز ، بخصوص از اينكه او اجرا كنندهء اين امر مركز ، و از بدبختى سبب شده است كه اين مرد محترم ، دور از زن و خانه و زندگى ، و در اين ضمن برحسب تصادف گرفتار اين مرگ نابهنگام گشته است ، بقدرى گريه كرد ، و به سر و سينه زد كه اگر غشوه براى نظامى بدنما نبود ، يقينا حاجت بكاهگل و گلاب ، يا استنشاق اتر پيدا ميكرد ، و بلافاصله با سرولباس خيلى درهم و بىترتيب ، كه علامت كمال تأثر او بود ، خود را بمحبس رسانده ، آنچه اشگ داشت ، براى فقيد سعيد ، ريخت و در تشييع جنازهء اين رفيق عزيز ، آنچه لازمهء احترامات نظامى بود ، به عمل آورد ، و نامههاى متأثركنندهاى كه دل سنگ را سوراخ ميكرد ، در تسليت فوت اين غريب از خانه و زندگى دور ، بكس و كار بخصوص ناتالى خانم عيال اقبال السلطنه ، نوشت و شايد مضمون تلگراف رمزى را هم ، كه بر اثر اقدامات قبلى او ، در بيگناهى اقبال السلطنه ، همان روز صبح از طرف بندگان حضرت اشرف فرماندهء كلقوا ، دائر باختلاص آن مرحوم ، رسيده بود در نامهء خود گنجاند .